بی عقل‌ها خودکشی می‌کنند

:: بی عقل‌ها خودکشی می‌کنند

با آخرین توانش نشست و نگاه بی حالش را به تله دوخت، خوب می‌دانست اگر قدمی پیش بگذارد گرفتار تله می‌شود، مردد شده بود بین مردن و مردن. یکی با شکم خالی و دیگری با شکم سیر. انتخابی نداشت باید می‌مرد، دوباره نگاهی به تله و دانه‌ها انداخت. فکر خوردن دانه‌ها ذهنش را مشغول کرده بود؛ و این را هم به خوبی می‌دانست که حتی اگر سریع‌ترین پرنده دنیا باشد، نخواهد توانست قبل از فعال شدن تله، دانه‌ای را بخورد. خسته شده بود از زندگی‌اش. لحظه‌ای درنگ کرد و سپس تصمیمش را گرفت؛ قدمی جلو رفت و سلاخی شد.
شکارچی از پشت بوته‌ها بیرون آمد و لبخند زنان زمزمه کرد: حیوان بی‌عقل.

منبع : مهدی بلاگبی عقل‌ها خودکشی می‌کنند
برچسب ها :

کودکی در حرم

:: کودکی در حرم

نسیم خنکی می‌وزید، بازتاب نور خورشید در سنگ‌های سفید چشم را آزار می‌داد، صحن زیاد شلوغ نبود، عده‌ای دور سقاخانه بودند و آب می‌خوردند، عده‌ای نیز به سوی حرم می‌رفتند و بعضی نیز از زیارت باز می‌گشتند. در همه این آمدوشدها کسی متوجه کودکی نشد که رو به روی سقاخانه ایستاده بود. کودکی دوست داشتنی با موهای بور و نگاهی که امید از آن می‌بارید.

نگاه کودک با جایی گره خورده بود که کمتر کسی به آن توجه می‌کرد. هم نگاهش و هم فکر و خیالش با کبوتر‌های حرم در حال پرواز بود، گویی که فقط جسمش بر روی زمین مانده است. دنیایی که کودک در آن حضور داشت دنیایی دیگر بود، با خودش می‌گفت: «وای خدایا چه کبوترهای قشنگی، امام رضا خوش به حالت چه کبوترایی داری، می‌تونی هر چقدر که دلت خواست با کبوترهات بازی کنی.» کبوترها یکی پس از دیگری از روی گنبد طلایی سقاخانه پرواز می‌کردند و به طرف دیگری می‌رفتند و کبوترهای جدید جایگزین پرنده‌های قبلی می‌شدند؛ کودک محو این چرخه پایان ناپذیر شده بود.

ناگهان فکری به ذهن کودک رسید، با دل کوچکش خطاب به امام رضا گفت: «آقاجون شما که این قدر پرنده دارید، شاید هزار تا، شایدم بیشتر، چی می‌شه یکیشو بدید به من، قول می‌دم باهاش دوست بشم و خوب ازش نگهداری کنم.»

کودک به کرامت و لطف امام رضا ایمان داشت، ولی نمی‌دانست که آیا درخواستی که کرده بود شدنی است یا نه؟ با همان حالت دودلی و شک باقی مانده بود و به گنبد سقاخانه خیره خیره نگاه می‌کرد. امیدوار بود که از امامش جواب بگیرد. به قدری در فکر فرو رفته بود که از اطرافش خبری نداشت. ناگاه مثل این که تلنگری خورده باشد به خودش آمد، فکر و خیال را دور انداخت و یک قدم به جلو برداشت، خشکش زد و به چیزی که از آسمان فرود می‌آمد خیره شد. بدون این که کوچک ترین تکانی به خودش بدهد دستش را دراز کرد، آن شئ حیرت انگیز به آرامی در کف دست پسر قرار گرفت. به گنبد طلایی امام رضا نگاهی انداخت و به سان انسان هایی که جواب بزرگترین درخواستشان را گرفته باشند، لبخند ملیحی زد. دستش را در جیبش فرو برد و یک دستمال کاغذی تمیز در آورد. با دقت دستمال کاغذی را باز کرد و به آرامی پر را در دستمال گذاشت. یقین داشت در طول عمر کوتاهش «پـر»ی به این زیبایی ندیده بود، پری سفید رنگ و بزرگ. رو به حرم گفت: «همون جوری که قول دادم، برای همیشه ازش نگهداری می‌کنم، ممنونم آقاجون.»

این را گفت و با لبخند شیرینش از حرم خارج شد.

پی نوشت: آن کودک، نامش مهدی بود.

منبع : مهدی بلاگکودکی در حرم
برچسب ها : کودک ,امام ,سقاخانه ,خیره ,گنبد ,دستمال ,دستمال کاغذی ,گنبد طلایی

اولین فیلم‌نامه، دومین جشنواره و بحران انتخاب اسم

:: اولین فیلم‌نامه، دومین جشنواره و بحران انتخاب اسم

دیشب تو یه کانال تلگرامی فراخوان جشنواره "فیلم‌کوتاه و فیلم‌نامه‌کوتاه قم" رو دیدم. یکهو فکر فرستادن فیلم‌نامه‌ای که دو ماه پیش نوشتم افتاد تو سرم. با این که اولین فیلم‌نامه‌ای بود که نوشتم ولی احساس خوبی نسبت بهش دارم. (قبلا کاغذ زیاد سیاه کردم ولی هیچ کدوم به جایی نرسیدن!) فیلم‌نامه رو هم همون موقع برای حضرت استاد فرستادم که نظر خوبی روش داشت و گفت بیا تهران مفصل در موردش صحبت کنیم که هنوز فرصت نشده برم. (البته استادهم که سرشون ماشالله خیلی شلوغه) با این حال بازم برای فرستادن مردد بودم که بعد از مشورت با استاد، این نتیجه حاصل شد که بعله حتما باید بفرستمش برای جشنواره. از صبح تا حالا ده بار خوندمش و کلی تغییر و جابه‌جایی توش حاصل شده. اسمی هم نداره فعلا. خیلی زور زدم ولی اسم نمیاد که نمی‌آد!!! مهلت تحویل آثار جشنواره هم تا دهم دی‌ماهه و باید دید که چه پیش میاد. ایشالا که خیره...

2دی94


منبع : مهدی بلاگاولین فیلم‌نامه، دومین جشنواره و بحران انتخاب اسم
برچسب ها : جشنواره

معجزه‌ای از امام هادی (علیه السلام)

:: معجزه‌ای از امام هادی (علیه السلام)

ابو هاشم جعفری می‌گوید:

خدمت امام هادی علیه السلام شرفیاب شدم، آن حضرت با من به زبان هندی سخن گفت و من نتوانستم به خوبی پاسخ دهم، در مقابل آن حضرت سطل کوچکی پر از سنگریزه بود. امام یکی از آن سنگریزه‌ها را برداشت و در دهان مبارک خود نهاد و قدری  آن را مکید، سپس آن را به من مرحمت نمود و من آن را در دهانم گذاشتم، به خدا قسم از نزد آن حضرت بلند نشدم مگر این که با هفتاد و سه زبان می‌توانستم صحبت کنم که یکی از آن ها هندی بود.

منبع: کتاب القطره


منبع : مهدی بلاگمعجزه‌ای از امام هادی (علیه السلام)
برچسب ها : حضرت ,امام ,علیه السلام ,هادی علیه ,امام هادی

لبخندِ بعد از مرگ

:: لبخندِ بعد از مرگ
علامه جعفری و فرزندش دکتر غلام رضا جعفری عازم انگلستان می شوند. در لندن، استاد در بیمارستان "یستر" بستری می گردد و مداوا آغاز می شود.

نقل است: چند ساعت قبل از فوت، یکی از اعضای سفارت ایران در لندن، همراه با پزشک معالج و چند نفر دیگر وارد اتاق استاد می شوند. به محض ورود متوجه می شوند که استاد در حالی که به سختی نیم خیز شده است، درحال تعظیم کردن به سمتی از اتاق است. استاد همین که متوجه ورود افراد به اتاق می شوند، با دست چپ به آن ها علامت می دهد که از اتاق خارج شوند.
سه ساعت قبل از فوت، استاد به دکتر غلام رضا جعفری اشاره ای می کند. اشاره به معنای درخواست استاد از فرزند بود. اما دکتر غلام رضا جعفری متوجه درخواست پدر نمی شد. دکتر جعفری تلاش می کند تا منظور پدر را متوجه شود اما ناکام می ماند. سرانجام، پس از حدود دو ساعت ، منظور پدر را درک می کند.
داخل کیف استاد ، پلاکی بود که اسم خداوند و نام ائمه حک شده بود. اطراف آن پلاک، پارچه سبزی پیچیده شده بود. این پارچه را چند ماه قبل از فوت استاد، یکی از دوستانش از کربلا آورده بود. منظور استاد از آن اشارات، همین پارچه سبز بود.
دکتر غلامرضا جعفری، به سرعت به محلی که آن پارچه سبز بود می رود و آن را می آورد. زمان رفت و برگشت، یک ساعت به طول می انجامد. زمانی که دکتر جعفری وارد بیمارستان می شود، متوجه می شود اتاقی که استاد در آن بستری بود، بسته است و دوستان ، پشت در اتاق ایستاده اند.
پرستار خبر فوت پدر را می دهد. دکتر جعفری بی تاب و متأثر وارد اتاق می شود. جسد استاد روی تخت بود و پارچه سفیدی جسد را پوشانده بود.
بی تابی دکتر جعفری ، بیشتر از آن رو بود که چرا کمی زود تر منظور پدر را درک نکرده بود، تا پیش از فوت استاد، پارچه را برای او بیاورد.
دکتر جعفری پارچه را از روی استاد کنار می زند و در حالی که به شدت متاثر بود، و گریه می کرد، خود را به خاطر دیر رسیدن مواخذه می کرد. در این حال پارچه سبز را روی صورت استاد می گذارد.
در این حال استاد چشم هایش را باز کرد، لبخندی زد، و چشم هایش را بست.

منبع: کتاب "صد مرد، صد مرگ" به نقل از "فیلسوف شرق"


منبع : مهدی بلاگلبخندِ بعد از مرگ
برچسب ها : استاد ,جعفری ,دکتر ,پارچه ,اتاق ,متوجه ,دکتر جعفری ,دکتر غلام ,وارد اتاق

اسکندر و دیوژن

:: اسکندر و دیوژن

زمانی که اسکندر، پادشاه مقدونی به عنوان فرمانده کل یونان در لشکرکشی به ایران انتخاب شد، از همه طبقات برای تبریک نزد او می آمدند، اما «دیوژن»، حکیم معروف یونانی که در «کورینت» به سر می برد، کمترین توجهی به او نکرد…

اسکندر خودش به دیدار او رفت. دیوژن ، از حکیمان کلبی یونان، در برابر آفتاب دراز کشیده بود. وی چون حس کرد جمع فراوانی به طرف او می آیند، کمی برخاست و چشمان خود را به اسکندر که با جلال و شکوه پیش می آمد ، خیره کرد؛ اما هیچ فرقی میان اسکندر و یک مرد عادی که به سمت او می آمد نگذاشت، و شعار استغنا و بی اعتنایی را حفظ کرد.

اسکندر به او سلام کرد و سپس گفت: اگر از من تقاضایی داری بگو!

دیوژن گفت: یک تقاضا بیشتر ندارم. من از آفتاب استفاده می کردم و تو اکنون جلوی آفتاب را گرفته ای کمی آن طرف تر بایست. این سخن در نظر همراهان اسکندر ابلهانه آمد؛ اما اسکندر که خود را در برابر او حقیر دید، در اندیشه فرو رفت و پس از آن که به راه افتاد، گفت:

به راستی اگر اسکندر نبودم، دلم می خواست دیوژن باشم!

منبع : مهدی بلاگاسکندر و دیوژن
برچسب ها : اسکندر ,دیوژن ,آفتاب

احمدِ یک چشمِ کله پز

:: احمدِ یک چشمِ کله پز

گویند مردی در وصف شهر هرات که مدعی بود روزگاری فوق العاده بزرگ و پر جمعیت بوده، داد سخن می‌داد؛ کار را به جایی رساند که گفت:

«در آن وقت در هرات بیست و یک هزار احمد یک چشم کله پز وجود داشته است!!!»

با توجه به این‌که همه نامشان احمد نبوده و همه‌ی احمد نام‌ها یک چشم نبوده‌اند و همه‌ی احمد‌های یک چشم کله‌پز نبوده‌اند، پس اگر فقط عدد احمد‌های یک چشم کله‌پز را بیست و یک هزار نفر بدانیم حساب کنید عدد سایرین چقدر بوده؟؟

شهید مطهری
خدمات متقابل اسلام و ایران


منبع : مهدی بلاگاحمدِ یک چشمِ کله پز
برچسب ها : احمد

خودِ خدا

:: خودِ خدا

عارفی قصد تشرف به حج داشت.

فرزندش از او پرسید: به کجا می‌روی؟

عارف گفت: به سوی خانه پروردگارم! فرزند، گمان کرد که هر کس خانه او را ببیند، خود پروردگار را هم می‌بیند، لذا مشتاق همراهی با پدر شد و گفت: چرا مرا با خود نمی‌بری؟
پدر گفت: تو صلاحیت این سفر را نداری. فرزند گریه کرد بالاخره پدر را راضی نمود.
چون پدر و پسر به میقات رسیدند، هر دو محرم شده و حرکت کردند و وارد بیت‌الله شدند. فرزند، مات و مبهوت همه‌جا را نگریست و پرسید: پروردگارم کجاست؟
پدر گفت: خداوند در آسمان است.
فرزند که این سخن را شنید، فریادی زد و و بی‌هوش شد و از دنیا رفت.
پدر متأثر شد و فریاد برآورد: پسرم چه شد؟ پسرم کجاست؟
از زاویه خانه، ندایی به گوشش رسید که تو خانه خدا را می خواستی و به آن رسیدی، و او خود پروردگار را می‌طلبید و خدای خانه را یافت و اینک در مقامی بالا نزد پروردگار است.

منبع: داستان‌های کشف الاسرار

منبع : مهدی بلاگخودِ خدا
برچسب ها : خانه ,پروردگار

سکوت بره‌ها (یک‌فیلم، یک‌نما)

:: سکوت بره‌ها (یک‌فیلم، یک‌نما)

معرفی فیلم:

سکوت بره‌ها فیلمی مهیج به کارگردانی جاناتان دمی و محصول سال ۱۹۹۱ ایالات متحده آمریکا است که بازیگرانی همچون جودی فاستر، آنتونی هاپکینز و اسکات گلن در آن به ایفای نقش پرداخته‌اند. فیلم بر اساس رمانی به همین نام نوشتهٔ توماس هریس (۱۹۸۸ میلادی) ساخته‌شده و به هانیبال لکتر، نابغهٔ روان‌پزشکی، آدم‌خوار و آدم‌کش زنجیره‌ای می‌پردازد. (از ویکی‌پدیا)


یادداشت من:

این فیلم را سال‌ها داخل آرشیوم داشتم ولی فرصت یا بهانه‌ای برای دیدنش پیدا نمی‌کردم، تا این که جناب سخا توصیه‌ام کرد به دیدنش. فیلم را دیدم و بی‌نهایت از آن لذت بردم. جودی فاستر و آنتونی هاپکینز بازی فوق‌العاده‌ای ارائه داده‌اند و آنتونی به حق برای این فیلم اسکار را شکار کرده است. دوست ندارم این پست را طولانی کنم بنابراین می‌روم سر اصل مطلب که همان «یک‌فیلم،‌ یک‌نما» باشد.


نما:

سکوت بره‌ها

نما نوشت:

این نما بدون شک از زیباترین نماهای فیلم است که حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. کلاریس در اف‌بی‌آی یک نوآموز است و در آکادمی دوران آموزشی را طی می‌کند. او به دفتر رئیسش خوانده می‌شود تا مأموریتی بگیرد و کار حرفه‌ای و رسمی‌اش را شروع کند. او سوار آسانسور می‌شود تا به دفتر رئیسش برود. در هنگام سوار شدن به آسانسور است که این نمای چند ثانیه‌ای را می‌بینیم. در این نما کارگردان با قراردادن کلاریس در میان افرادی یک دست و یک شکل می‌خواهد بگوید که او با بقیه تفاوت دارد. این تفاوت حتی در نگاه کلاریس که به سمت بالاست وجود دارد. نگاه بقیه هرز می‌رود اما کلاریس بالا را نگاه می‌کند. حتی حالت دست‌های او با دیگران متفاوت است. او قد کوتاه‌تری دارد اما از همه اطرافیانش بلندپروازتر است. او زنی تنهاست در میان گروهی از مردان اما با یک مأموریت چنان به اوج می‌رسد که همه را پشت سر می‌گذارد.

هر بار که این نما را می‌بینم، حرف‌های تازه‌ای را می‌شنوم. نمایی کار شده و سینمایی.

منبع : مهدی بلاگسکوت بره‌ها (یک‌فیلم، یک‌نما)
برچسب ها : فیلم ,کلاریس ,آنتونی ,دفتر رئیسش ,آنتونی هاپکینز ,سکوت بره‌ها

کاری که با ماشین حمل پول کردم

:: کاری که با ماشین حمل پول کردم

چند روز پیش یک کار عجیب و غریب انجام دادم که شاید بشه گفت احمقانه بود. از سر بیکاری و بی حوصله‌گی رفتم تو یه بلوار خلوت و بزرگ. (یه بلوار چهار بانده و 7 کیلومتری)

به وسط بلوار که رسیدم در حاشیه سمت راستش توقف کردم و تِرَک "Brothers in Arms" از ساندترک‌های فیلم مدمکس: جاده خشم (Mad Max: Fury Road) رو پلی کردم اون هم با صدای خیلی بلند. همینجوری توی ماشین نشسته بودم که بعد از چند دقیقه یه ماشین حمل پول از کنارم رد شد. بلوار اون ساعت خیلی خلوت بود و به جرأت می‌تونم بگم تنها ماشینی بودم که توقف کرده بودم و مطمئن بودم همین مسأله توجه محافظ‌های ماشین حمل پول رو جلب می‌کنه. بعد از این که ماشینشون حسابی دور شد، حرکت کردم و با سرعت زیاد و حرکات مارپیچ خودم رو رسوندم پشت سرشون. اونا هم سرعتشون رو بالا بردن تا از من فاصله بگیرن اما موفق نشدن. تا انتهای بلوار به همین شکل به مسیر ادامه دادیم. وقتی به انتها رسیدیم سرعت ماشین حمل پول کم شد و راهنماش شروع به چشمک زدن به سمت چپ کرد. (این کار برای اینه که تعقیب کننده فکر کنه مسیر ماشین حمل پول سمت چپه و بپیچه به چپ) با توجه به سرعت خیلی کمی که داشتن ناچراً ازشون رد شدم ولی پیچیدم به راست. (انگار راهنمای چپ واقعا برای فریب دادن من بود) اون ها هم بلافاصله پیچیدن به راست و قفل کردن پشت ماشین من. (این کار به خاطر اینه که ماشین عقب نسبت به ماشین جلو برتری داره و قدرت عملیات بیشتری داره)

خلاصه یه مسیری رو به همین شکل طی کردیم تا این که من پیچیدم به یه پارکینگ فرعی و با گرفتن کارت پارکینگ وارد کیوسک شدم و اون ها هم پشت سر من وارد شدن. وقتی وارد شدم سرعت گرفتم و به انتهای پارکینگ رفتم ولی اون‌ها در همون ورودی توقف کردن و وقتی دور شدن من رو دیدن، دور زدن و از پارکینگ خارج شدن و رفتن. هیچ توضیحی برای این کار ندارم و هیچ برنامه قبلی هم نریخته بودم و اصلا هم از عواقبش اطلاع نداشتم. خدا رو شکر که به خیر گذشت.

اون ترک رو براتون آپلود می‌کنم تا بهتر بتونید قضیه رو تصور کنید.


منبع : مهدی بلاگکاری که با ماشین حمل پول کردم
برچسب ها : ماشین ,بلوار ,پارکینگ ,سرعت ,همین ,توقف

خواب نوشت 10 آبان 95

:: خواب نوشت 10 آبان 95

بعد از ظهر که خوابیدم، یک خواب طولانی و عجیب و غریب دیدم. اما متأسفانه فقط یک سکانسش را به خاطر می‌آورم.

... ناگهان وارد محدوده حرم امام رضا شدم و به اتاقکی که محل خدام بود و برای ورود زایرین تعبیه شده بود داخل شدم. (دقیق یادم نیست، شاید هم این اتاق کفشداری بود.) از کنار دو خادم که عبور کردم، متوجه شدم یکی به دیگری می‌گوید: «امروز دوشنبه است، پس اپیزود جدید واکینگ دد نیومده؟» آن یکی هم گفت نمی‌دانم. ایستادم و رویم را به طرفشان چرخاندم. گفتم: «قسمت جدید معمولا صبح منتشر میشه اما زیرنویسش تا ظهر و نهایتا تا غروب منتشر میشه.» (از عبارت دیگر به جای زیرنویس استفاده کردم، شاید به خاطر این که دیگر حضار متوجه منظورم نشوند!)

خادم جلو آمد. کمی جا خورده بود و از این که حرفشان را شنیده بودم ناراحت شده بود و می‌خواست با ماست مالی قضیه را جمع کند...


پ.ن: امروز دوشنبه است و قرار است اپیزود دوم از فصل هفتم واکینگ دد منتشر شود.

پ.ن2: اولین خواب نوشتی که بدون گذرواژه منتشر می‌کنم.

پ.ن3: من درگیر تناقضاتم، حتی در خواب و به صورت ناخودآگاه.

منبع : مهدی بلاگخواب نوشت 10 آبان 95
برچسب ها : منتشر ,خواب ,منتشر میشه

برای عزیز

:: برای عزیز
شب از نیمه گذشته بود که مثل خوابزده‌ها از جا پریدم و به سراغ وبلاگم آمدم. سر شب خبر ناراحت‌کننده‌ای شنیدم که مرا به فکر فرو برد و اندوه زیادی را به دلم نشاند. الان باید چیزی بنویسم تا آرام شوم. نمی‌شود که ننویسم.

عزیز، یک مرد میانسالِ مهربان بود. همهٔ اهالی محل دوستش داشتند. بر سر در مغازه اش تابلویی نصب بود که روی آن نوشته بود: «سوپرمارکت آسایش». او واقعاً مایه آسایش محله بود. چند متر جلوتر یک سوپرمارکت دیگر وجود داشت که رقیب او به حساب می‌آمد. اما عزیز به این مسئله اهمیتی نمی‌داد. او مشتری‌های خودش را داشت. من هم از جمله مشتری‌هایش به حساب می‌آمدم. هر بار که به مغازه اش می‌رفتم حسابی گرم می‌گرفت و حال و احوال می‌کرد. مادربزرگم را می‌شناخت. مغازه اش رو به روی خانه مادربزرگم بود. تابستان‌ها که به شهر مادربزرگ می‌رفتم، از او خرید می‌کردم. مادربزرگم اما طرفدار رقیب عزیز بود و اعتقاد داشت که عزیز گران‌فروش است. من اما هیچ وقت از عزیز گرانفروشی ندیدم. از زمانی که سه-چهار سالم بود، مشتری اش بودم. همیشه از من احوال شهرم را می‌پرسید و می‌گفت که سال‌ها قبل به شهرم آمده و خاطره سفرش را تعریف می‌کرد. می‌گفت باز هم می‌خواهم بیایم به شهرتان، اگر کارهای مغازه‌ام بگذارد. من هم در دلم می‌گفتم بگذار تعارفی بکنم که آمدی در خدمتتان هستیم. اما با خود می‌گفتم ولش کن اگر بلند شد و آمد چه. بارها خواستم سوغاتی شهرمان را برایش ببرم اما هر بار بعد از رفتن به فروشگاهش یادم می‌افتاد و موکول می‌کردم به دفعه بعد. در یک کلام، عزیز با بقیه فروشنده‌ها فرق داشت. مهربان بود و دوست داشتنی.

تابستان امسال هم مثل هر سال به شهر مادربزرگم رفتم. وقتی برای خرید از خانه خارج شدم، دیدم مغازه اش بسته است. به سراغ آن یکی مغازه رفتم.
فردای آن روز دوباره عزم خرید کردم. عزیز را دیدم که مقابل مغازه اش مشغول خالی کردن بار است. حوصلهٔ خوش و بش‌هایش را نداشتم. طبق معمول سوغاتی اش را هم فراموش کرده بودم. راهم را کج کردم به طرف آن یکی مغازه. تمام مدتی که در آن شهر بودم به همین منوال گذشت و به مغازه عزیز نرفتم.

خبر ناراحت‌کننده‌ای بود. آن قدری که برای دقایقی گیج و منگ شدم. «عزیز یک هفته بعد از فوت مادرش دچار ایست قلبی شد و بعد از احیا، مغزش از کار افتاد و دچاز مرگ مغزی شد و اکنون در کماست. برایش دعا کنید.»

حسرت تعارفی را می‌خورم که نزدم. حسرت سوغاتی که برایش نبردم. حسرت تابستانی که می‌توانستم برای آخرین بار ببینمش. حسرت... صبر کن! مگر می‌شود یک فروشنده ساده، اینقدر در دل مشتریانش محبوب شود؟
خدا نگهدار عزیز...
پ‌ن: یک‌هفته بعد از نگارش این پست، عزیز آسمانی شد. 
منبع : مهدی بلاگبرای عزیز
برچسب ها : عزیز ,مغازه ,مادربزرگم ,حسرت ,برایش ,سوغاتی

کارآگاه حقیقی - فصل دوم، قسمت هشتم (یک‌فیلم، یک‌نما)

:: کارآگاه حقیقی - فصل دوم، قسمت هشتم (یک‌فیلم، یک‌نما)

معرفی سریال:

کاراگاه حقیقی (به انگلیسی: True Detective) نام یک مجموعهٔ تلویزیونی آمریکایی ساختهٔ نیک پیزولاتو است و از شبکهٔ اچ‌بی‌او پخش می‌شود. (از ویکی‌پدیا)


یادداشت:

اعتقاد دارم فصل دوم هیچ‌گاه نتوانست موفقیت فصل اول را تکرار کند. چه در بازی‌ها، چه داستان و چه در تصویربرداری. فقط در صورتی از فصل دوم این سریال می‌شود لذت برد که فصل اول را به فراموشی بسپاریم.

قسمت هشتم را در حالی دیدم که نمی‌دانستم قسمت آخرِ این فصل است. همین کمی آزارم داد.


نما:

True Detective


نمانوشت:

«ری ولکورو» به آخر راه رسیده است. می‌توانست بگذارد و برود. اما دلش می‌خواست برای آخرین بار فرزندش را ببیند. همین کار را خراب می‌کند و پیدایش می‌کنند. به جنگل فرار می‌کند. از هر سو محاصره شده و راه فرار ندارد. کارش تمام است. در آخرین لحظات نگاهی به آسمان می‌اندازد. قبلا در جایی نوشته بودم که معنی این نگاه را فقط خدا و کارگردان می‌دانند. این نگاه آخر، حرف دارد.

منبع : مهدی بلاگکارآگاه حقیقی - فصل دوم، قسمت هشتم (یک‌فیلم، یک‌نما)
برچسب ها : قسمت ,قسمت هشتم

کاری که با ماشین حمل پول کردم

:: کاری که با ماشین حمل پول کردم

چند روز پیش یک کار عجیب و غریب انجام دادم که شاید بشه گفت احمقانه بود. از سر بیکاری و بی حوصله‌گی رفتم تو یه بلوار خلوت و بزرگ. (یه بلوار چهار بانده و 7 کیلومتری)

به وسط بلوار که رسیدم در حاشیه سمت راستش توقف کردم و تِرَک "Brothers in Arms" از ساندترک‌های فیلم مدمکس: جاده خشم (Mad Max: Fury Road) رو پلی کردم اون هم با صدای خیلی بلند. همینجوری توی ماشین نشسته بودم که بعد از چند دقیقه یه ماشین حمل پول از کنارم رد شد. بلوار اون ساعت خیلی خلوت بود و به جرأت می‌تونم بگم تنها ماشینی بودم که توقف کرده بودم و مطمئن بودم همین مسأله توجه محافظ‌های ماشین حمل پول رو جلب می‌کنه. بعد از این که ماشینشون حسابی دور شد، حرکت کردم و با سرعت زیاد و حرکات مارپیچ خودم رو رسوندم پشت سرشون. اونا هم سرعتشون رو بالا بردن تا از من فاصله بگیرن اما موفق نشدن. تا انتهای بلوار به همین شکل به مسیر ادامه دادیم. وقتی به انتها رسیدیم سرعت ماشین حمل پول کم شد و راهنماش شروع به چشمک زدن به سمت چپ کرد. (این کار برای اینه که تعقیب کننده فکر کنه مسیر ماشین حمل پول سمت چپه و بپیچه به چپ) با توجه به سرعت خیلی کمی که داشتن ناچراً ازشون رد شدم ولی پیچیدم به راست. (انگار راهنمای چپ واقعا برای فریب دادن من بود) اون ها هم بلافاصله پیچیدن به راست و قفل کردن پشت ماشین من. (این کار به خاطر اینه که ماشین عقب نسبت به ماشین جلو برتری داره و قدرت عملیات بیشتری داره)

خلاصه یه مسیری رو به همین شکل طی کردیم تا این که من پیچیدم به یه پارکینگ فرعی و با گرفتن کارت پارکینگ وارد پارکینگ شدم و اون ها هم پشت سر من وارد شدن. وقتی وارد شدم، سرعت گرفتم و به انتهای پارکینگ رفتم ولی اون‌ها در همون ورودی توقف کردن و وقتی دور شدن من رو دیدن، دور زدن و از پارکینگ خارج شدن و رفتن. هیچ توضیحی برای این کار ندارم و هیچ برنامه قبلی هم نریخته بودم و اصلا هم از عواقبش اطلاع نداشتم. خدا رو شکر که به خیر گذشت.

اون ترک رو براتون آپلود می‌کنم تا بهتر بتونید قضیه رو تصور کنید.


منبع : مهدی بلاگکاری که با ماشین حمل پول کردم
برچسب ها : ماشین ,پارکینگ ,بلوار ,سرعت ,خیلی ,همین

نمایی از سریال جوخه برادران

:: نمایی از سریال جوخه برادران

سریال جوخه برادران به گواه IMDB برترین سریال تاریخ است. و من هم این نکته را تایید می‌کنم. سریالی خوش‌ساخت و زیبا که تهیه کنندگی‌اش به عهده اسپیلبرگ و هنکس است. داستانش در مورد جنگ جهانی دوم است و داستان زندگی گروهی از سربازان آمریکایی را از دوران آموزشی تا پایان جنگ روایت می‌کند. داستان سریال بر اساس واقعیت است.


و اما نمایی از قسمت اول این سریال:

نمایی از سریال جوخه برادران

نما نوشت:

 کاپیتان سوبِل توسط مافوقش از سمتش کنار گذاشته می‌شود. بهت زده و ناراحت است. فرمانده او را به دفترش می‌خواند و خبر را به او می‌دهد. سوبل شوکه می‌شود. ناراحت است. هنگام خداحافظی با فرمانده دست می‌دهد. دست‌هایشان در آتش می‌سوزد. یک نمای فوق العاده و بی‌نظیر.


منبع : مهدی بلاگنمایی از سریال جوخه برادران
برچسب ها : سریال ,جوخه برادران ,سریال جوخه

نمایی از سریال جوخه برادران

:: نمایی از سریال جوخه برادران

سریال جوخه برادران به گواه IMDB برترین سریال تاریخ است. و من هم این نکته را تایید می‌کنم. سریالی خوش‌ساخت و زیبا که تهیه کنندگی‌اش به عهده اسپیلبرگ و هنکس است. داستانش در مورد جنگ جهانی دوم است و داستان زندگی گروهی از سربازان آمریکایی را از دوران آموزشی تا پایان جنگ روایت می‌کند. داستان سریال بر اساس واقعیت است.


و اما نمایی از قسمت اول این سریال:

نمایی از سریال جوخه برادران


نما نوشت:

 کاپیتان سوبِل توسط مافوقش از سمتش کنار گذاشته می‌شود. بهت زده و ناراحت است. فرمانده او را به دفترش می‌خواند و خبر را به او می‌دهد. سوبل شوکه می‌شود. ناراحت است. هنگام خداحافظی با فرمانده دست می‌دهد. دست‌هایشان در آتش می‌سوزد. یک نمای فوق العاده و بی‌نظیر.


منبع : مهدی بلاگنمایی از سریال جوخه برادران
برچسب ها : سریال ,جوخه برادران ,سریال جوخه